تبليغاتX
ازت متنفرم .... عشق من...

محتاج

امروز که محتاج تو ام جای توخالی است
 فردا که می ایی به سراغم نفسی نیست
 بر من نفسی نیست ، نفسی نیست
 در خانه کسی نیست
 نکن امروز را فردا
بیا با ما که فردایی نمی ماند
که از تقدیر و فال ما
در این دنیا کسی چیزی نمی داند
تا اینه رفتم که در آن اینه هم جز تو کسی نیست
 من در پی خویشم به تو بر می خورم اما
 در تو شده ام گم که به من دسترسی نیست
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
 بیا ای نازنین ای یار
 دلم را از زمین بردار
 در این دنیای وانفسا
 تویی تنها منم تنها
نکن امروز را فردا ، بیا با ما ،‌ بیا تا ما
 امروز که محتاج توام جای تو خالی ست
فردا که میایی به سراغم نفسی نیست
 در این دنیای ناهموار
که می بارد به سر آوار
به حال خود مرا مگذار
رهایم کن از این تکرار
س آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است
 حیثیت این باغ منم
خار و خسی نیست

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:12 توسط مریم و... |

برای مخاطبم

دل من یه قفله اما دست تو مثل کلیده
 می خوام از تو بنویسم کاغذام همش سفیده
 یه سوال عاشقونه بگه هر کسی می دونه
 اونکه دادم دل و دستش چرا دل به من نمی ده ؟
چه قدر دعا کنم من خدا رو صدا کنم من
 دست من به آسمونه نیمه شب دم سپیده
 گفتم از عشق تومی خوام سر بذارم به بیابون
گفت تو عاقل تر از اینی این کارا از تو بعیده
التماس کردم که یک شب لااقل بیا تو خوابم
گفت که هذیون رو تموم کن انگاری تبت شدیده
گفتم آرزو دارم تو مال من بشی یه روزی
گفت تو این دنیای بی رحم کی به آرزوش رسیده
 اونی رو که دوست نداری دنبالت میاد تا آخر
اونی که دنبالشی تو چرا دائم ناپدیده
تو از اون روزی که رفتی دل من دیوونه تر شد
رنگ من که هیچی زیبا رنگ آسمون پریده
سرنوشت گریه نداره خودت این رو گفتی اما
تو دل من نمی دونم چرا باز یه کم امیده
تو من رو گذاشتی رفتی اما می خوام بنویسم
چه قدر واسم عزیزه اونکه از من دل بریده

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:39 توسط مریم و... |

درد دل با دل

 چرا دنیا پره از حادثه های وارونه
 عاشق کسی می شی که عاشقی نمی دونه
 من به دنبال تو و تو دنبال کس دیگه
هچکدوم از ما دو تا به اون یکی راست نمی گه
من واسه ی چشمای نازنین تو یک دیوونم
 من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم
حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم
چون یه بار دیگه می خوام این دل و ساکت بکنم
یه چیزی فقط بذار واسه روز تولدت
 هدیه م رو بیارم و بازم بدم دست خودت
آدما فکر می کنن شاعرا خیلی غم دارن
کاش فقط این بود اونا خیلی کسا رو کم دارن
عاشق کسی می شن که عاشقاش فراوونه
بین انتخاب عشقش عمریه که حیرونه
اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره
 شایدم دوست داره ولی به روش نمی یاره
 ولی نه اینا مال نداشتن لیاقته
اگه حرفم می زنه با تو فقط یه عادته
 نکنه جمله هاش و پای محبت بذاری
بهتره حرفاش رو به حساب عادت بذاری
از خودش نمی شنوی اگه یه روز بخواد بره
وقتی می پرسی ازش می گه آره مسافره
ولی تو شب می شینی که باز اون رو دعا کنی
یا واسه سلامت اون نذرها تو ادا کنی
 چه قدر بین دلا وحرفای ما فاصله س
چشماتون می خنده اما دلامون بی حوصله س
دوست داشتن هم یه جوری پنهون می کنیم
 نمی دونیم که داریم یه قلب رو ویرون می کنیم
کاش بیایم آبروی مجنون و انقدر نبریم
دیگه منت نذاریم وقتی که نازی می خریم
عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله
 اگه حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله
مهم اینه که چقدر دوسش داری فقط همین
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمین
برگا زرده روزای اول فصل پاییزه
بذار اون بشکنه و دلت رو برگها نریزه

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:35 توسط مریم و... |

Home
Email
Night Skin